تبليغاتX
پنجره - ساختن ، انديشيدن ، سكني گزيدن


























پنجره

پدر بزرگ از اجنه می گفت . اینکه روزگاری نیمه شب برای آبیاری باغ می رفت  و وقتی می خواست

وسط باغ سری به زمین گذارد و چرتی بزند، سر و کله شان پیدا می شد.

" بلند شو که آب از کفت رفت ، نوبتت گذشت، بلند شو"

چرتش که پاره می شد و می رفت که مبادا آبی هرز برود می دیدشان که سر به سرش گذاشته اند و

صدای قهقهه شان کوچه باغها را پر می کرد.

از پدرش تعریف می کرد که ساربان بود و وسط بیابان برهوت به مراسم عروسی اجنه دعوتش کردند.

یا اغلب که نیمه شب ها به خزینه ده می رفت جن ها در حال حمام کردن بودند ، کیسه می کشیدند و

پارچه های سفید پر از باد و کف را روی سر و صورت هم خالی می کردند حتی به اهالی ده هم برای

مشت و مال بفرما می زدند.

نشانی شان این بود که سُم به پا داشتند.

خیلی هایشان مهربان بودند اما پدر بزرگ سفارش می کرد وقتی می خواهی آب جوش بریزی بسم الله

بگو که اگر روی صورت اجنه بریزد تا آخر عمر رهایت نمی کنند.

ما بچه بودیم و از این حرفها دلمان را می گرفتیم از خنده. وقتی هم بزرگتر شدیم شبها با یاد آن اجنه

ترس به دلها می انداختیم و سایه درخت را جن می دیدیم و این برایمان سرگرمی شده بود.

اما پدر بزرگ آنقدر این حرفها را از سر آرامش می گفت که انگار هنوز هم با اجنه حشر و نشر دارد .

روستای پدری نزدیک قبرستان بود و باور این حرفها را برای اهالی ده آسان می کرد .

آنها با همین باورها زندگی می کردند.

تابوت مرگ در چند قدمی شان بود . با گیاه حرف می زدند . از قهر کردن درخت بادام می ترسیدند.

به قول سهراب به سنوبر سلام می دادند . وضع حمل گوسفندانشان با مراسم خاص انجام می شد.

تنگ مسی جهازشان بود که به نسل شان می رسید و در گردی آن چیزها می دیدند.

ساعات شبانه روز  و ایام سال و فصل هر کدام نشانه ای بود برایشان و هر نشانه بر معنایی دلالت می

کرد .

می دانستند که کدام ابر می بارد ، کدام باد صرصر است و کدام جغد نحس می خواند .

اگر آسمان نمی بارید در خود می نگریستند که نکند مشمول عذاب طبیعت اند . شاید گاو بارداری را ذبح

کرده اند ، شاید شاخه نورسی را بریده اند ، شاید دو بزغاله همزاد را از هم گرفته اند . شاید غوره هنوز

مویز نشده چیده اند .

آنها قانون گیاه را می دانستند.

پدر بزرگ با دستان خودش خشت بر خشت خانه گذاشته بود . لطافت باورهایش را می شد در همین

خشت ها دید .

خانه اش، پولش ، غذایش ، دل بستن هایش، مال و منالش و همه چیزش به قدر توشه یک مسافر بود.

می گفت به سفری آمده که دیر یا زود باید بار ببندد و برگردد. مسافر وار زندگی می کرد.

آنطور که طبیعت به او آموخته بود می ساخت. خانه اش روبه آفتاب بود . با پی و ستونهای کاهگلی که نه

سرمای زمستان بر او کارگر بود و نه گرمای تموز .

طوری از مادر بزرگ مرحوم تعریف می کرد که انگار همین حالا کنارش نشسته و گاهی که تنها می شد

با او حرف می زد .

پدر بزرگ که رفت اجنه هم از میان رفتند . اندیشه ها  ، باورها ، ساختن ها و سکونت ها هم رنگ دیگر

به خود گرفت ، دیگر کسی اجنه را باور نمی کرد ...

نوشته شده در سه شنبه 1389/03/25ساعت 14:5 توسط امیر شجاعي |


آخرين مطالب
» دکان عطاری
» آنکه نشاني مي داد، خود بي نشان بود
» آرزوهايت را روي الک بريز
» به ياد تو
» گفتگو با خدا
» زندگي ؛ همين و بس
» "یادداشتی بر نوشته پیشین"
» ساختن ، انديشيدن ، سكني گزيدن
» عشق چگونه آغاز شد
» حکایت رنج و غيرت
Design By : Pars Skin