پنجره
رفتم دکان عطاری گفتم دارویی مرحمت کنید برای رفع گرفتگی صدا و سرما خوردگی، شروع کرد از بالا و پایین ، قفسه ها را روفت و یک لحظه وقتی به خودم آمدم دیدم عطار جلو ام را پر کرده بود از چهار تخم و به دانه و نخود و عناب و شکر تیال و الخ که باید جوشانده این نیم کیلو جنس را صبح و ظهر و شب قرقره کنم و بعضی محصولات را شب تا صبح در حلق خفقان گرفته بخیسانم . اینکه شبی را با این نسخه صبح کردم اما جوابی نداد بماند اما حضرت عطار بابت تجویزش 20 هزار تومان مطالبه کرد یعنی به اندازه ویزیت یک پزشک فوق تخصص داخلی. باری یک لحظه از این ذهن خیس خورده گذشت، اگر عطاری می زدی و چیزهایی می فروختی که در دکان هیچ عطاری یافت می نشود... آنوقت ببین تا الان چه سرمایه ای جمع می شدها... شيخ را کسي نديده بود اما صندوق پستي خانه اش هميشه پر از نامه بود، مي گفتند براي هر درد و مشکلي تجويزي دارد ، نسخه مي دهد ، يا ذکر يا داروي گياهي. شيخ صاحب کتاب نشان از بي نشانها بود که در اوصاف و احوال پدرش شيخ حسنعلي نخودکي نوشته بود ، کتاب هر چند آوازه اي پيدا کرد اما کسي به نويسنده اش کاري نداشت. آنها که وصف شيخ را شنيده بودند و از مجاورت منزل ما با منزلش خبر دار مي شدند نامه مي دادند . دو سه سالي اين کار انجام مي شد هر چند اين اواخر وقفه اي در آن افتاد . تا اينکه روزي خانمي از اصفهان نامه اي فرستاد ، به رسم معمول رفتم در خانه شيخ ، صندوق پست خانه مسدود بود تلاش کردم به زحمت نامه را از لاي در داخل بفرستم شايد منشيان ببينند . عاقله مردي سر رسيد که چه کار مي کني ، گفتم نامه دارم . گفت براي که؟ گفتم براي شيخ گفت عمو جان شيخ شش ماه پيش به رحمت خدا رفت . ديالوگ مان که تمام شد سرم را زير انداختم و همانطور که فاتحه مي خواندم از ذهنم گذشت که چه رسمي دارداين دنيا ... براي يکي نشان و نشاني مي خواهد و براي ديگري وظيفه گزارشگري نشاندارها ... نمي گويم آرزوهايت را نگو . نمي گويم اگر دوربين جلويت را گرفت و گفت که چه مي خواهي آن دم دستي ها را کتمان نکن آن حرف قشنگ همه جا دستمالي شده را نزن ... تو که هزار هزار آرزوي ريز و درشت داري ... مي خواهي بشناسندت ، مشهور شوي ، پرستيژي ميان هم قطارانت به هم بزني ،اينها که خيلي بزرگ است ، حتي هوس داشتن کفش همسايه و همکارت را مي کني ، مي گويي اي کاش مي شد پايت را حتي براي يکبار از اين خاک بيرون مي گذاشتي که ببيني آن طرف که مي گويند ، چه خبر است ، تعويض ماشين و خريد خانه و مهد کودک بچه و ... همه حجم ذهنت را پر کرده پس چرا با خودت دو دوزه بازي مي کني ... پس چرا تا مي پرسند دعايي کن ، چيزي مي گويي که لحظه اي در زندگي ات فکرش را هم نکرده اي ، هيچ وقت به جان نيازمودي اش . اصلا دغدغه ات نبوده . فوق فوقش نقش دکور را بازي کرده تا ژست معنوي ات به هم نخورد ، نگويند طرف در اين وادي ها نيست، يا در گزينش پاپيچت نشوند . آرزوهايت را روي الک بريز فکر کن آنچه فقط گفته اي که گفته باشي و آنها که واقعا مي خواستي شان کدامند، به خودت دروغ نگو يکبار حسابت را روشن کن ، محاکمه اش کن آن خودت را. حالا با خيال راحت بگذار هر چه مي خواهد از ناخودآگاهت به زبانت بيايد اصلا اگر مي خواهي بنويسشان . هر وقت فکر کردي که ديگر تکميلي، کمبودهایت سر و کله نشان می دهند. آنها که قبلا تعارف مي کردي در حق شان بي تعارف ظاهر مي شوند . اما باز هم هول نشو ناچار که نيستي ميان اين ها و قبلي ها يکي را انتخاب کني ،به خودت سرکوفت نزن که چرا آن آرزوهاي قبلي را داشتي ، انگ مادي و سخيف و بي مقدار هم به آنها نزن ، فکر هم نکن که آزمون صفر و يک مي دهي. بپذير هر دو دسته را ، اما مراقبشان باش که هر کدام را سر جايشان بنشاني. ز سحاب لطف تو گر نمي ، برسد به نخل اميد من نه طمع ز ابر بهاري و نه زيان ز باد خزانيم هاتف در رویاهایم با خدا گفتگو می کردم پرسیدم چه چیز بندگانت تو را خیلی متعجب می کند؟ خدا گفت: اینکه از کودکی شان خسته می شوند عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدتها ، آرزو می کنند که کودک باشند. اینکه سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پول می دهند تا سلامتی شان را بازیابند. اینکه نگران آینده اند و حال را فراموش می کنند پس نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده اینکه طوری زندگی می کنند که گویی هیچ گاه نمی میرند و طوری می میرند که انگار هرگز زندگی نکرده اند پرسیدم به عنوان خدا می خواهی بندگانت کدام درس های زندگی را بیاموزند ؟ خدا گفت: باور کنند که خیلی دوستشان دارم اما به روی شان نمی آورم که مبادا قالب تهی کنند. بیاموزند که خود را با دیگران مقایسه نکنند چون در گلستان خلقت گلهایی آفریده ام که هر کدام رنگ و بوی خود را دارد. بیاموزند که آدم هایی هم هستند که آنها را دوست دارند اما نمی دانند که چگونه احساسشان را نشان دهند بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد فقط می توانند خودشان دیگران را دوست بدارند. بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشند بیاموزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند بلکه آنها باید خود را هم ببخشند پرسیدم آیا مطلب دیگری هست که به بندگانت بگویی ؟ لبخندی زد و گفت: فقط باور کنند که من همه جا هستم همیشه. دوستي با خود ، خدا و خلق اين است زندگي به خوب زندگي کردن فکر مي کردم طوماري از نيازها به يادم آمد ، خلاصه اش کردم ، خلاصه تر و ... چلاندمش تا اينکه از ميان انگشتهايم همين شش تا ريخت . بگذريم از اينکه تا مرگ هست آسودن معنايي ندارد و آسايش را به ذهن آرام و جان آزاد بگيريم اگر براي زندگي چيز ديگري لازم مي بينيد جايگزين کنيد . و يک تقاضا که اين عبارات را در مصاديق جزيي اش فقط نبينيد
با اجنه زیستن برای آنان که وجودشان جا را برای غیر خود تنگ نمی کرد و باور به تقدیر به جای تسلط و اراده بر همه چیز،مسیر زندگی شان را تعیین می کرد، ممکن بود. جن ها پدر بزرگ را به مجلس عروسي شان دعوت كردند... اجنه به اهالي ده براي مشت و مال بفرما مي زدند... وضع حمل گوسفندانشان با مراسمي خاص انجام مي شد... تكاپوي يافتن جفت... تاريخ سرگشتگي انسان عاشق خويش را قربان هم مي دانند... اگر يكي بميرد طولي نمي كشد كه ديگري هم مي ميرد.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Pars Skin |

